دیوار مهربانی

 

محمد علی رستمی :

 

دیوار مهربانی هرچند پر ز چین است

بالا نرو که او هم شرمنده ی زمین است



من در هوای کوچه می سوزم ای "میانه"

آشفتگی ندارد تا رسم این چنین است

 

شب در سکوت و خلوت می شد تو هم نخوابی

زردی به گونه هایم کی ماه در جبین است

 

وقتی که خنده و لب کاری به هم ندارند

فرقی ندارد اهدا پس مانده ای ز جین است

 

گفتی بیا به پیشم از من طلب نما تو

من رند بی نیازم بخشندگی نه این است

 

من در "وصالِ" رویت چون شمع می گدازم

تا رسم خودپرستان بیگانگی ز دین است

 

سید رضا موسوی ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/۸

رسیدن فصل پاییز

 

وقتی خزان می رسد

ناله های حزین سازیی آشنا

با کشش یکنواخت

قلب مرا می نوردد ...

نمی خواهم گذر زمان را باور کنم

 

یک مرتبه صدای زنگ ساعت ،

مرا به خود می آورد !

حس می کنم زمان خیال ایستادن دارد

خودم را آهسته به باد می سپارم

نسیم بداندیش

مرا چون برگی پژمرده با خود می برد ...

من در رنگ باخته خود ،

و رودخانه ی نزدیکمان غرق می شوم

 

 محمد علی رستمی

سید رضا موسوی ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٧

برای خاطر تو

 

برای خاطر تو چشم من به در مانده

به مادری که نداری نگو پدر مانده

 

شبیه معجزه بودی که مدتی با تو ...

ز روزگار بدم خوشترین اثر مانده

 

کنون که رفته ای از دیار تشنگی ام

ز خیل حادثه ها خطی از خبر مانده

 

نمی رسد به هوایم هوای تازه ز تو

برای بارش باران دو چشم تر مانده

 

قمار زندگی ام را من از تو می دانم

برای لغزش من از تو یک نظر مانده

 

اگر نزول من از منتهای پرواز است

کجای وسعت راهم نشان پر مانده ؟

 

« وصالِ » خاطره ها را ورق زدم دیدم

ز قصه های گذشته نه ته نه سر مانده

 

محمد علی رستمی

سید رضا موسوی ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٧

حسرت

امــــروز هم گذشت !

دیگر

هیـچ آرزوی نمی کنم

مبادا

حسرت دوباره ای سبز شود ...

 

محمد علی رستمی

سید رضا موسوی ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱٧

تو قبل از زنده بودن مرده بودی

 

زمان را تا کجاها برده بودی

که قبل از وا شدن پژمرده بودی

 

ترا چیدم ولی آهسته گفتی

تو قبل از زنده بودن مرده بودی

 

محمد علی رستمی (وصال)

سید رضا موسوی ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٧

بی قرار است قلم در دل طوفانی ما

 
بی قرار است قلم در دل طوفانی ما
 
می نویسد دو سه خط شرح پریشانی ما
 
ریشه از شاخه جدا چند رهی تیشه « ما »
 
بند ها خسته از این وسعت زندانی ما
 
گر چه گفتی که بپرسیم از آینده و حال
 
چه دراز است علی خواب زمستانی ما
 
نیمه شب بسکه علی بود و علی بود وعلی
 
خشک شد طاقت آن چاه بیابانی ما
 
آنچه گفتی و نگفتی اگر از دیده رود
 
به خدا بی تو حباب است مسلمانی ما
 
باز گو معجزه ای یا سخنی زنده شویم
 
تا که پرواز کند شهپر انسانی ما
 
تو که می دانی و می دانی و می دانی باز
 
ز سفر می رسد آن یوسف کنعانی ما
 
شهر رنگین شده از نم نم باران و دعا
 
می رسد نوبت گلزار و زر افشانی ما
 
غزل از شوق « وصالت » به تو زانو زد و گفت
 
به کجا می نگرد مصرع پایانی ما !
 
 
محمد علی رستمی

سید رضا موسوی ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٧

دوستان شاعر آقای رستمی: آقایان دکتر سیمن فر ، میرحمید غیاثی و اکبر اسدی

 تصویری از روستای فراموش شده قره زیارات

 تصویری از روستای فراموش شده قره زیارات

سید رضا موسوی ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٩

غم پنهان

گفته بودی :

شعر اندوهگین نسرایم

ترانه ی سوزناک نخوانم

داستان تراژدی ننویسم

و اگر نقاش شدم ،

چهره ی ترا غمگین نکشم !

****

حال نمی دانم چه کنم ؛

« با غم پنهانی تو ؟ »

سید رضا موسوی ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٩
← صفحه بعد