ندید بغض نگاهم 

دلی که با من بود

فروخت آینه ها را 

فقط به خاطر سود

فروخت حال و گذشته

هر آنچه بود و نبود ...

دل ِ شکسته فروشی

بدان همین فردا

کسی که نقد ترا

نسیه می برد امروز

برای بعد تو هرگز

دلش نخواهد سوخت !

 


تیر ماه ۱۳۸۸ - وصال



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

 

عاشقم   بر  ابروانت

بر   کمند   گیسوانت

 

آتشی  در   دل   فتاده  

از   خُمار  دید گانت

 

جسته ام صحرای دل را

در  کنار   دلبرانت

 

تشنه ام ! تا کی بنوشم؟ 

از خُم   عاشق   کشانت

 

از لب لعلت    چه گویم

یا چه ها     از گفتمانت

 

درد جانسوزم تو دانی

ای    فدای   آستانت

 

می دوم از پل به ساحل 

تا بگردم   دور خوانت

 

می دهم دستم به دستت

تا   بگیرم  غیر از   آنت

 


چون در  آن پیوند جادو

دیده ام  دست  نهانت

محمد علی  رستمی

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

 

ز آسمان تو شهری گواه من شده بود

کمی ز گوشه ی چشمت پناه من شده بود

 

تو و نگاه تو هر جا ... نگاه من به تو بود

ستاره ها متمایل به ماه من شده بود

 

صدای نم نم باران مرا ز خود می برد 

شبی که سیب تو تنها گناه من شده بود

 

کنار ثانیه ها - وقت ها و ساعت ها

تمام عقربه ها وعده گاه من شده بود

 

دمی که بغض زمان بر زمین فرو پاشید 

نسیم و صبح بهاری پگاه من شده بود

 

"وصال " شهر تو بودم  وَ  سود اندکی از

میانه های زمین مُهر راه من شده بود

 

از : محمد علی رستمی ( وصال )

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٢ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()