57060270134939110714.jpg

اولین دیدار من با آقای رستمی مربوط می شود به تابستان سال ۱۳۸۷ . در شهریور آن سال تصمیم گرفتم روز تولد امام عصر ( عج ) با دوستم آقای علی ذوقی خودمان را به مشهد برسانیم . مقدمات سفر فراهم شد و شب میلاد در مشهدمقدس حاضر شدیم . برای ادای نماز مغرب و عشا در ورودی جنوبی حرم نشسته بودم و منتظر بودم آقای ذوقی نیز برسد . ذوقی زنگ زد که بعلت نقص فنی ماشین نمی تواند بیاید . انگار منتظر بودم آشنایی به دیدارم بیاید . یک مرتبه مردی میانسال به همراه سه کودک ده تا دوازده ساله به نزدیکی من رسیدند از نحوه حرکات کودکان در همان وهله اول می شد حدس زد که هر سه کودک استثنایی و عقب مانده ذهنی هستند ... او دو نفر را نزدیک من نشانید و یکی یکی کودکان را به کنار حوض آب می برد و با دستان خودش به ملایمت و مهربانی دست و صورت شان را شست انگاری داشتند وضو می گرفتند . از نگاههای مهربانه و رفتار ملایم او حدس زدم با بچه ها نسبتی دارد . طاقت نیاوردم و پرسیدم : آقا ببخشید کمکی از دست من برمی آید برای بچه هاتون انجام بدم  . نزدیک من آمد و گفت : ممنونم آقا ( در حالی که سعی می کرد بچه ها متوجه نشوند آهسته در گوشم نجوا کرد ) این ها بچه های من نیستند امسال قسمت شد من مهمان آقا بشم و این بچه ها هم میزبان و همسفر من هستند .

گفتم : زیارتتون قبول ... از یکی از کودکان پرسیدم عزیزم بار چندم است که به مشهد میای ؟ به صورت من خیره شد و نتوانست چیزی بگوید . ولی به جای او مرد همراهشان جواب داد : هم من و هم این سه نفر بار اولمان هست که به مشهد میاییم .

از طرز نگاه من فهمید که قانع نشده ام و می خواهم بدانم چه نسبتی با این کودکان دارد . وقتی در کنارم نشستند خودش سر صحبت را باز کرد .

دریافتم که آقای رستمی معلم کودکان استثنایی بوده و چندماه پیش بازنشسته شده به مناسبت بازنشستگی اش تصمیم گرفته از بین دانش آموزان مدرسه استثنایی سه نفرشان را به مشهد مقدس بیاورد . با راضی کردن اولیای این سه نفر با تحمل مشقات راه توانسته بود شب میلاد امام عصر (عج ) به همراه سه کودک در مشهد مقدس حاضر شود .  

فهمیدم وضعیت این سه کودک طوری بوده که برایشان میسر نبوده به زیارت مشهد بیاید و به همت و بزرگواری آقای رستمی آنها را به مشهد رسانیده است . آقای رستمی از آن مردانی بود که خیلی زود با اطرافیان صمیمی می شد و بچه ها هم تا حد پرستش دوستش داشتند . گفت : ارتباط و صمیمی بودن با این کودکان مرا به قدری خوشحال می کند که احساس می کنم این کودکان فرزندان من هستند و برای من سعادتی از این بالاتر نیست که در خدمت بهشتیان روی زمین باشم . از خاطراتی که با این کودکان داشت برایم تعریف کرد . اگر ارتباط آنها را به چشم خودم نمی دیدم باور برخی خاطرات برایم باور کردنی نبود .

دعوت کردم شام میهمان من باشند . قبول کرد و شبی فراموش نشدنی در کنار یکی از عارفانه ترین زائران آقا را تجربه کردم . نکته ای باعث شد علاقه من به آقای رستمی صد چندان شود شاعری آقای رستمی بود . یکی از کتابهای چاپ شده اش را به من هدیه داد و من نیز قول گرفتم دوستی اش با من استمرار داشته باشد .

حالا سالهاست که یکی از شاگردان و مریدان آقای رستمی هستم و اعتقاد دارم آثار آقای رستمی فراتر از زمان بوده و برای آیندگان گنجینه ای ارزشمند و در خور تأمل خواهد بود .



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳۱ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

منیم سؤزلریمده یالان اولمادی

اودورکو دؤورمده قالان اولمادی

 

آختاردیم دوست تاپام تاپا بیلمدیم

دردلری ساتیردیم آلان اولمادی

 

قودوز قورد مئیداندا باغیردی منسیز

چاغیردیم مئیدانا دولان اولمادی

 

کومیه چاغیردیم چوخ اینسانلاری

گلمگه داغلاردا دالان اولمادی

 

ایسته دیم سازیمی گوردوم سینیپدی

اوسینیق سازی بیر چالان اولمادی

 

آت گوردوم یهری اوزندن باها

ائششگین اوستنه پالان اولمادی

 

اوزگه نین ایلانی اژداها چیخدی

بیزیم اژداهامیز ایلان اولمادی

 

چوخلارین یادینا اؤزوم  گیرمیشم

یادینا هئچ منی سالان اولمادی

 

"ویصالی" تاپاجاق داغلارین داغی

داغلارین داغیدا قافلان اولمادی

محمد علی رستمی ( وصال )



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٩ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

شاید این پنجره را رو به عدم ساخته اند
کو سواران ؟ به کجا تاخته اند ؟


یک تبر مانده "هبل" بار دگر خوار شود
وزن خوب است کمی قافیه ها باخته اند

از : محمد علی رستمی ( وصال )



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢۸ | ٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()
کنون که خیر و شر ما به جای هم شَتک زده
 
کسی درون این دلم نشسته ناخنک زده
 
 
 
شود فدا تمام دل ٬ فقط بگوید او چرا ...
 
به روی زخم کهنه ام یواشکی نمک زده
 
محمد علی رستمی « وصال »

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢۸ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

 سلامم ماند  از یاران نیامد     

 دلم دریا شد و طوفان نیامد

 

چرا گیتی چنین زایید ما را

که "عشق آسان" شد و آسان نیامد

 

من و نی از "نیستان" دور ماندیم

نیستان دود شد باران نیامد

 

به سختی کرد عادت درد هستی

طبیب آمد دلا درمان نیامد

 

چرا من بی سبب فریاد کردم

که گرگ آمد ولی چوپان نیامد

 

درون کوره راهی تا دم صبح

 فقط دیو آمد و انسان نیامد

 

ز اول مشت من وا شد برایت

نوشتم «آب ، بابا » ... نان نیامد

 

قطار برزخی فریاد سر داد

خطر آمد ، چرا دهقان نیامد

 

دیماه 1390 - محمد علی رستمی ( وصال )



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٧ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()