1

تو بر درون شهر من همچو خیال آمده ای

نمایی از شهر منی ، چون به محال آمده ای

 

بهار در سلام تو ، "وصال" در کلام تو

به دشت مرده ی دلم آب زلال آمده ای

 

 2

عاشق نشدم حال من از ضعف خیال است

بیمار شعارم ، سفرم شهر محال است

 

چشمان من از زاویه ی دید تو می گفت :

یک شهر رهانیده از احساس "وصال" است

 

 

خیال محال: مجموعه اشعار و داستان خیال

این کتاب حاوی داستان خیال محال و مجموعه اشعار دهه ی

80 محمد علی رستمی می باشد ... ماجرای داستان خیال

محال و به سالهای گذشته ی میانه مربوط می شود ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

در این آشفتگی هرگز تو دیگر سر نمی گردی

مرو تغییر جنسیت ، که دیگر نر نمی گردی

 

رسیده جان من بر لب از این بیماری پنهان

چرا گفتی تو پنهانی از این بدتر نمی گردی

 

دروغی را که گفتی دارمش من یادگار از تو

خودت حرفی بزن باخود ، بجانت کر نمی گردی

 

خیانت کرده بودم من مگر از پیش من رفتی

دویدم هرچه دنبالت تو گفتی خر نمی گردی

 

به جانت هر چه از امراض تو دارم ، نمی دانی

شوم قربانی فهمت ، که دیگر شر نمی گردی

 

پشیمان از طلا گشتم که اینجا جای ماها نیست

بمان در جای خود محکم ، تو دیگر زر نمی گردی

 

"وصال" از تلخی طنزت نه می خندد ، نه می گرید

ز نامردی تو می گریی ، به شعرم بر نمی گردی

 

محمد علی رستمی "وصال"



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٥ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()