در یک غروب غمزده از پشت پنجره

یادش به خیر !

در کوچه ها و تمام محله ها

خاطره ها را قدم زدیم

تا یک قدم مانده به فردای کودکی

دیدی چه زود

خاطره هامان بزرگ شد ....

 

محمد علی رستمی



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٦ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

از بهر فریب دل ما زلف و خط و خال
سودی ندهد جمع کن اینک تله ها را

دل سلسله زلف ترا نیک پسندید
آشوب مکن دست مزن سلسله ها را

تو درد سرودی و دلم شعر لقب داد
بی درد چه فهمد دگر این مرحله ها را ...

محمد علی رستمی



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٥ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

دل را به یغما می بری با ، دام چشمت

 

تو قطره قطره می چکانی از نگاهت

من جرعه جرعه می خورم از جام چشمت

 

چون ماهی بیتاب ِ یک تالاب شیرین

غرقم  درون برکه ی آرام  چشمت

 

زیبا ترین تندیس شعرم ، وصف رویت

سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

 

انگار بر من وحی نازل کرده خورشید

وقتی به چشمم می رسد پیغام چشمت

 

محکوم تبعیدم به شهر دور عشقت

طبق همین قانون استعلام چشمت  



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱۳ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()