زمان را تا کجاها برده بودی

که قبل از وا شدن پژمرده بودی

 

ترا چیدم ولی آهسته گفتی

تو قبل از زنده بودن مرده بودی

 

محمد علی رستمی (وصال)



تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()
 
بی قرار است قلم در دل طوفانی ما
 
می نویسد دو سه خط شرح پریشانی ما
 
ریشه از شاخه جدا چند رهی تیشه « ما »
 
بند ها خسته از این وسعت زندانی ما
 
گر چه گفتی که بپرسیم از آینده و حال
 
چه دراز است علی خواب زمستانی ما
 
نیمه شب بسکه علی بود و علی بود وعلی
 
خشک شد طاقت آن چاه بیابانی ما
 
آنچه گفتی و نگفتی اگر از دیده رود
 
به خدا بی تو حباب است مسلمانی ما
 
باز گو معجزه ای یا سخنی زنده شویم
 
تا که پرواز کند شهپر انسانی ما
 
تو که می دانی و می دانی و می دانی باز
 
ز سفر می رسد آن یوسف کنعانی ما
 
شهر رنگین شده از نم نم باران و دعا
 
می رسد نوبت گلزار و زر افشانی ما
 
غزل از شوق « وصالت » به تو زانو زد و گفت
 
به کجا می نگرد مصرع پایانی ما !
 
 
محمد علی رستمی


تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ۳:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سید رضا موسوی | نظرات ()