رسیده جان من بر لب از این بیماری پنهان

در این آشفتگی هرگز تو دیگر سر نمی گردی

مرو تغییر جنسیت ، که دیگر نر نمی گردی

 

رسیده جان من بر لب از این بیماری پنهان

چرا گفتی تو پنهانی از این بدتر نمی گردی

 

دروغی را که گفتی دارمش من یادگار از تو

خودت حرفی بزن باخود ، بجانت کر نمی گردی

 

خیانت کرده بودم من مگر از پیش من رفتی

دویدم هرچه دنبالت تو گفتی خر نمی گردی

 

به جانت هر چه از امراض تو دارم ، نمی دانی

شوم قربانی فهمت ، که دیگر شر نمی گردی

 

پشیمان از طلا گشتم که اینجا جای ماها نیست

بمان در جای خود محکم ، تو دیگر زر نمی گردی

 

"وصال" از تلخی طنزت نه می خندد ، نه می گرید

ز نامردی تو می گریی ، به شعرم بر نمی گردی

 

محمد علی رستمی "وصال"

سید رضا موسوی ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٥