دیگر وصال خاطره هم رفته از سرم

دست غرور خود به کمر تا نهاده ام
در شعله های آتشتان پا نهاد ه ام

تصویر من تلاطم تا بی نهایت است
آیینه در مقابل دریا نهاده ام

در پیش پای وسعت آواز معجزه
چاهی به عمق لکنت موسا نهاده ام

همواره می دوم  اما نمی رسم

این راه رفته را به شما وا نهاده ام

با این همه ز دیده ی حسرت چکیده ام
اشک یتیم را به تماشا نهاده ام

دیگر "وصال" خاطره هم رفته از سرم

راهی به سوی غربت فردا نهاده ام

محمد علی رستمی

سید رضا موسوی ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۸